پیدا نکردن

کارول عزیز

شاید بیشتر از یک سال است که برایت نمی نویسم. چرایش را شاید میدانم. این بار شاید ماهی ذهنم میخواهد آرام توی این رودخانه مغشوش به اعماق برود و از آن پائین به جای خالی خودش روی خروشان امواج نگاه کند.

کارول عزیز

شاید قبلا نوشتن، حرف زدن، و زندگی کردن معنای دیگری داشت. این روزها وقتی میخواهم بنویسم باید از بین تمام کلمه ها، عبارت ها و جمله هایی که سال های سال توسط دیگران گفته شده و مخاطبین، آنها را خوانده اند تعدادی را انتخاب کنم و برای تو بنویسم. حس بدی دارم. انگار این من نیستم که حرف میزنم .انگار دارم از میز بغل با لیوان آنها آب میخورم. انگار رسالت کلمات از بین رفته و دیگر چیزی برایمان نمانده است.

کارول عزیز

دلم میخواست آن غارنشینی بودم که اولین بار کلمه ای را می آفرینم. نه مثل بیرون کشیدن سکه ای از صندوقچه گنج. میدانم امکانش نیست، میدانم همه این خیالبافی ها از خستگی بیش از حدم نسبت به زندگی است ولی میدانم با این وضع نهایت بشود با این کلمات کمی اشک در بیاوری، یک بار عاشق بشوی، یک بار فلسفه اختراع کنی و بعد همه کتاب ها را بسوزانی تا گرم شوی.

کارول عزیز

روی شیشه خرده های تیز راه می رویم و انتظار داریم زخمی نشویم. کلمات در قالب ثانیه ها و دقیقه ها شکل می گیرند و این نشان می دهد چقدر مفلوکیم. هر تلاشی برای کمک خواستن در باتلاق فرو رفتن است. با احضار هر واژه ای انگار تمام بار سنگین آن لحظه هایی که این واژه در آنها رشد کرده و زندگی کرده را به زمان حال میکشانیم و ساعت هایمان تاب نمی آورند و بنگ !

کارول عزیز

هر کلمه ای ، یک شکست است.

/ 0 نظر / 49 بازدید