ترمز دستی

گوشی حمید همین طور زیر ترمز دستی مانده بود و زنگ میخورد؛ همه تلاش میکردند نشان دهند که توجهی به آن ندارند. رضا پیچ ها را با سرعت می پیچید و هاله از ترسی که هیچ وقت از رانندگی رضا نداشت دستش را به دسته بالای سرش گرفته بود. نایلون میوه ها روی داشبورد با بادی که از پنجره نیمه باز هاله داخل می شد ریتم تکرار به فضا داده بود. پری روی صندلی عقب کنار حمید با دستش لباسش را تکان میداد تا خنک شود. حمید او را نگاه میکرد اما از رضا نخواست که کولر را روشن کند. رضا سبقت های خطرناک میگرفت و هاله با هر حرکت ماشین پاهایش را بیشتر به هم نزدیک می کرد. سر پیچ ها وسایل صندوق عقب تکان میخوردند و گاهی هراسی را به دل همه جز رضا وارد می کردند. حمید لحظه ای اندیشید و خوشحال شد که جای هاله نیست و می تواند سرش را بچرخاند، دست هایش را تکان دهد، و اگر لازم شد با پری حرف بزند. اما او هم نگران گوشی اش بود که هر چند دقیقه زنگ میخورد و جرات برداشتنش از زیر ترمز دستی را نداشت. رادیو یک ساعتی بود که روی یک موج مانده بود و صدای کم اش تنها میتوانست گاهی حواس حمید را پرت کند. پری ناخواسته یاد چهار راهی می افتاد که در کودکی با مادرش منتظر می ایستاد تا اتوبوس بیاید. سعی میکرد این خاطره نامرتبط از ذهنش دور شود ولی هر بار که تلاش می کرد جزئیات بیشتر می شد. در همین افکار بود که حمید طوری که رضا او را در آئینه نبیند رو به پری کرد و پرسید که آیا کوله پشتی اش را توی صندوق عقب گذاشته است یا نه. و پری تنها با تکان داد شانه هایش گفت که نمیداند. سر یک پیچ پرتقال توی نایلون روی داشبورد لیز خورد و روی ترمز دستی افتاد. هاله با حرکات سریع دست آن را برداشت و توی نایلون گذاشت و آن را گره زد و بی تفاوت کنار پایش انداخت. حالا دیگر صدای نایلون پس زمینه سکوت ناگزیر نبود و صداهای دیگر بودند که خودی نشان می دادند. همین باعث شد رضا سیگاری از کنسول بردارد و فندک ماشین را فشار دهد. همه حواسشان بود. کسی حرف نمی زد. رضا آفتاب گیر را پایین داد. فندک بالا پرید و گوشی حمید شروع به زنگ خوردن کرد. 
 

/ 0 نظر / 8 بازدید